پرواز از حوالی قزوین !
بیشتر مردم بر این عقیدهاند که فلسفه باید به پرسشها جواب دهد و البته نه پرسشهای معمولی بلکه انتزاعیترین و پیچیدهترین آنها. اما مثل بیشتر اوقات، بیشتر مردم - که از پیش خود به این رسیدهاند- در اشتباهاند. بنیان فلسفه طرح پرسش است، نه پاسخ به آن، پرسشهایی که به بدیهیترینها میپردازند و بدیهی است که چوناین پرسشهایی چونآن خارشی به جانِ جان عوام میاندازد که به سقراط بگویند خرمگس! - بر خرمگس معرکه لعنت، صدای این تلویزیون آنقدر بلند است که رشتهی افکارم گسست، اخبار میگوید. : هواپیمای شمارهی 7908 تهران ـ ایروان ... پانزده دقیقه بعد هلال احمرم، بیست دقیقه بعد در عمق حادثه، البته چندان عمیق هم نیست یک چاله به شکل مخروطی واژگون که از برخورد دماغه با زمین کشاورزی ایجاد شده، با حداکثر عمق 4 متر، اما نه! حادثه دارد عمیقتر میشود، چون ما هی میکنیم و از زیر خاک قطعات هواپیما، بلیط کنسرت اِبی برای تاریخهای 4، 5 و 6 آگوست در ایروان، یک صفحه قرآن و یک چیز بیناموسی! پیدا میشود، آها این هم یک انگست شصت پا ، برای یک آدم بالغ باید باشد. مرد و زنش معلوم نیست. از عمق حادثه که بیرون میآیم کیسههای سیاهی که درونش از همین قبیل انگشتجات است را یکجا جمع کرده و منتظر ماشیناند، ماشین آمد. به مسئولمان چشمکی میزنم و دستی تکان میدهم که یعنی من با این بروم؟ با سر اشاره میکند که برو. ماشین وانت است. تا میآییم راه بیفتیم دو نفر هم از آتشنشانی میآیند. سرجهازی. ازسر مهمان نوازی آنها مینشینند جلو ومن هم عقب کنار مسافرین پرواز. آقا بهروزِ راننده میگوید: احسان بپا نیفتن پایین. میگویم: خیالت تخت. البته بعد پشیمان میشوم، چون باد میزند زیر مشمع و هر آن، ممکن است مسافرین اییجکت شوند! اول یک پایم را میگذارم یک گوشه آن، بعد پای دیگرم را، لامصب! آن گوشه هم دستم را میگذارم و گوشه دیگر هم.. الان عملاً چهارطاق خوابیدم روی باقیماندهی 50-60 نفر از آدمهایی که صبح از فرودگاه امام به مقاصد مختلف عازم سفر بودهاند و به مخیله خیالپردازترینشان هم خطور نمیکرد که این آخر و عاقبتش باشد. اکثر ملت میدانند داخل وانت ما چیست. این را از چشمهایشان میفهمم. - کجا بودیم؟ آها ... خرمگس را میگفتم، بر خرمگس معرکه ... یکی این تلویزیون را کم کند نصف شبی. عرض میکردم که فلسفه باید پرسش ایجاد کند. حالا هم یک پرسش اساسی مطرح است:
چه فلسفهای برای زندگی و زنده بودنمان برگزینیم که بعد از سقوط در هواپیما احساس نکنیم که بر باد رفته و خاکستر شدهایم؟ این پرسش از این روست که گرایش به پوچانگاری در چوناین شرایطی سهل الوصولترین ایده است که آنکه عضو تیم ملی نوجوانان جودو بوده و هدفش مثلاً قهرمانی در المپیک 2020 و حالا به این وضع است، زندگیاش را چه میشود؟ آیا هرچه کرده تلاشی بیهوده نبوده؟
چگونه میتوان از این تلخی جانکاه رها شد؟ از این بهت و حیرت کشنده؟ جز این است که باید در بُنِ اعتقاداتت فلسفهای باشد که آگاه یا ناخودآگاه به این گونه پرسشها پاسخ دهد؟ و اطمینان قلبیات را حاصل کند؟ آن فلسفه چیست؟
یا علی مددی!
